عوضي

ناشر: افق
نويسنده: ژوئل اگلوف
مترجم: اصغر نوري
قطع: رقعي
نوع جلد: شوميز
زبان: فارسي
تعداد صفحات: 144
سال انتشار: 1397
نوبت چاپ: 1
وزن: 175
شابک: 9786003534490
قيمت: 18,000تومان
موجود در فروشگاه: 2 (جلد)
+

به اشتراک بگذارید

درباره‌ی کتاب

ژوئل اگلوف نويسنده فرانسوي، در سال 1970 متولد شد. او پس از تحصيل سينما، به کارهاي مختلفي از جمله فيلم‌نامه‌نويسي و دستيار کارگرداني پرداخت. اما در سال‌هاي گذشته به‌طور متمرکز نوشته است. اولين رمان اين نويسنده، «ادموند گانگليون و پسر» توجه منتقدان را به خود جلب کرد و در سال 1999 برنده جايزه الن فورنيه شد. او با 3 رمان بعدي خود جوايز ديگري را هم به خود اختصاص داد. رمان «آفتاب‌گيرها» در سال 2000 و «آنچه اينجا نشسته روي زمين انجام مي‌دهم» و «منگي» 3 رماني بودند که او پس از اولين کتابش نوشت. «منگي» در سال 2005 برنده جايزه ليورانتر شد. اگلوف پس از «منگي» دو اثر ديگر با نام‌هاي «عوضي» در سال 2008 و «سنجاقک‌ها» در سال 2012 به چاپ رساند که دومي مجموعه داستان است. رمان «عوضي» درباره مردي است که هميشه با ديگران اشتباه گرفته مي‌شود و خودش هم از شناسايي هويت واقعي‌اش عاجز مانده است. اصغر نوري دو رمان «منگي» و «عوضي» را از اگلوف، از فرانسوي به فارسي ترجمه کرده که هر دو توسط نشر افق چاپ شده‌اند. ترجمه «منگي» در سال 92 منتشر شد. از متن: بنا گذاشتم به چرخيدن توي اتاقم. سعي کردم تسليم ترس نشوم، عقلم را به کار اندازم، برگردم به نقطه شروع، به لحظه‌اي که خوابِ خواب بودم و خيال کردم شنيدم درِ خانه‌ام را با آن روش منحصربه‌فرد مي‌زنند. مي‌گويم «خيال کردم شنيدم در مي‌زنند»، چون به هر حال در اين باره کاملا مطمئن نبودم. شايد آن لحظه هنوز خواب بودم. نمي‌شود گفت چيزي که خيال کرده بودم شنيده‌ام، صداي خاص در زدن کسي بود. مي‌توانست صداي حفاظ چوبي پنجره‌اي باشد که باد آرام به نماي ساختمان مي‌کوبدش. جريان هوايي از لاي پنجره‌اي نيمه‌باز. يا هزار صداي ديگر که من عوضي گرفته بودمشان. الان، دقايقي طولاني مي‌شد که ديگر صدايي نشنيده بود. اين ملاقات‌کننده چرا به اين زودي دلسرد شد؟ بايد شور و شوق بيشتري مي‌داشت براي اذيت کسي در اين ساعت شب. براي آنکه خاطرم کامل جمع شود، با خودم فکر کردم چقدر مضحک است خيال کنم کسي به در خانه‌ام ضربه زده در حالي‌که روي چارچوب در زنگي هست که خيلي خوب کار مي‌کند و آدم نمي‌تواند نبيندش. ده ثانيه ديگر گذشت. و طي زنگ بي‌پاياني که در پي آمد،‌ قلبم ديگر نزد. فکر مي‌کنم واقعا ايستاد. با خودم گفتم دوباره شروع نمي‌کند به تپيدن مگر آنکه کمي شانس بياورم و لحظه‌اي برسد که آن انگشتي که دگمه زنگ را له مي‌کرد شل شود. برام اندازه يک ابديت طول کشيد. يک دفعه سکوت برگشت، دوبرابر، صدبرابر ساکت‌تر از قبل، و قلبم دوباره شروع کرد به زدن، شديدتر از هميشه، انگار مي‌خواست از سينه‌ام در برود. لابد صداش تا پاگرد هم مي‌رفت.